العلامة المجلسي

447

حياة القلوب ( فارسي )

را سركردهء دو هزار كس « 1 » كرد ومقدّمهء لشكر خود گردانيد وامر كرد ايشان را كه داخل ظلمات شوند ، وخود با چهار هزار كس از عقب روانه شد ، وامر كرد لشكر خود را كه دوازده سال در همان موضع بمانند وانتظار برگشتن أو ببرند ، واگر دوازده سال منقضى شود وبسوى ايشان معاودت ننمايد متفرق شوند وبه شهرهاى خود يا هر جا كه خواهند بروند . پس خضر عليه السّلام گفت : اى پادشاه ! ما در ظلمت مىرويم ويكديگر را نمىبينيم ، اگر يكديگر را گم كنيم چگونه بيابيم ؟ پس ذو القرنين دانهء سرخى به أو داد كه از روشنى وضياء به مثابهء مشعل بود ، وگفت : هرگاه يكديگر را گم كنيد اين دانه را بر زمين بينداز ، وچون بيندازى از آن فريادى ظاهر خواهد شد كه : هر كه گم شده باشد از پى صداى آن بيايد . پس خضر آن دانه را گرفت ودر ظلمات روانه شد ، واز هر منزل كه خضر بار مىكرد ذو القرنين در آنجا فرود مىآمد . روزى در ميان ظلمات خضر به رودخانه‌اى رسيد پس به أصحاب خود گفت : در اين موضع بايستيد واز جاى خود حركت مكنيد ، واز أسب خود فرود آمد وآن دانه را بسوى آن رودخانه انداخت ، چون در ميان آب افتاد تا به ته آب نرسيد صدا از آن نيامد ، خضر ترسيد كه مبادا صدا نكند ، چون به ته آب رسيد صدا از آن خارج شد ، خضر از پى روشنائى آن رفت ، ناگاه چشمه‌اى ديد كه آبش از شير سفيدتر واز ياقوت صافتر واز عسل شيرينتر بود ، پس از آن آب خورد وجامه‌هاى خود را كند وغسل كرد در آن آب ، پس جامه‌هاى خود را پوشيد وآن دانه را بسوى أصحاب خود انداخت وصدا از آن ظاهر شد واز پى صدا رفت وبه أصحاب خود رسيد وسوار شد وبا لشكر خود روانه شد . وذو القرنين بعد از أو از آن موضع گذشت وبر آن چشمه مطّلع نشد ، چون چهل شبانه روز در آن ظلمت رفتند رسيدند به روشنائى كه روشنائى روز وآفتاب وماه نبود و

--> ( 1 ) . در هر دو مصدر « يك هزار كس » ذكر شده است .